پنجمین ........
سلام فرزانه
راهت خوابیدی؟
هنوز بد پنج سال با ورم نمیشه
برای همیشه آروم گرفتی
فقت اینو بدون
آرزوم اینه
زودتر
به
تو برسم
عشق زميني اينه : زيبا ولي پر از دروغ
سلام فرزانه
راهت خوابیدی؟
هنوز بد پنج سال با ورم نمیشه
برای همیشه آروم گرفتی
فقت اینو بدون
آرزوم اینه
زودتر
به
تو برسم
من
سخت در این حاشیه ی غرب
غریبم!
عقل من رایحه ی تردید را تجربه کرد.
دل من صاعقه ی تجرید را تجربه کرد :
پرهیز ... پرهیز
پرهیز از تنقیه ی زهد و تجرّد
در مقعدِ سنّت!
پرهیز.
پرهیز از قرصِ مدرنیسم!
پرهیز از تیغه ی جرّاحی چاقوی تحوّل
بر اندام ِطبیعت
پرهیز.
...................................
... و کمبود
کمبود
کمبود ِ عواطف
در بطنِ تمدّن :
عشق در بدوِ تولد خفه شد!
... و فقط سکس ... سکس
آدم عاشق شد
و امّا نسلِ آدم
فارغ از عشق
... و فقط سکس
حوّا حامله شد
و امّا نسلِ حوّا
همه نازا ... فارغ از عشق
... و فقط سکس
........................
... و نقصان
نقصان
نقصانِ تفاهم
در عرصه ی خلقت :
تخم ِ تفاهم
مدفون شده در
گورِ تنفّر.
مغزها بسته شده
عقل ها پاک، قرنطینه شده
در شیشه ی الکل !
... و در آخر :
فریاد ... فریاد
فریاد ِ سکوت
در حاشیه ی مرگ
تابوت، تنهاست !
اگر قرار است انسان روزی تعادل روحی خود را از دست بدهد و بشکند بهتر آن است که در جوانی باشد
چرا که بعد از آن محکمتر وقدرتمند تر زندگی خواهیم کرد! .
هميشه فكر كردن در مورد حوادث بد و ناگوار ، از روبرو شدن با آن حوادث سخت تر است .
ترجیح میدم که روی متورسیکلتم باشم و
به خدا فکر کنم
تا توی مسجد باشم و به متورسیکلتم
فکر کنم
عمق های تیره را
با چراغ شک
به جستجوی راز می روم
دست می کشم
به جدار تیرگی
و شگفتی های خیس غار را
لمس می کنم
می روم سوی کبود ... می روم سوی کبودتر
باز می روم
باز می روم
با چراغ کور سوز شک
این صدف تهیست ؟
آن صدف پر است
یک پرنده ی هراسناک
می زند به سقف غار پر
این پرنده ی غریب
دارد از دفینه های باستان خبر
باز
با هجوم تیشه ی نگاه
نقب می زنم درون تیرگی
دست می کشم جدار غار را
می رمانم از شکاف های خیس
موش را
مار را
می زنم به گرده ی سکوت
تسمه ی هوار را
پس کجاست
بوته ای که پیر گفت چون اجاق
جاودانه روشن است
وان درخت کیمیاست ؟
باز می روم
باز تیرگیست تیرگی خیس
جاری از بن مغک
میرمد ز دستبرد وهم
جلوه های جابجا گریزنک
در خلود غلظت فضای غار چشم من
باز جوی جلوه های پاک
های ! اژدهای شاخدار هفت رنگ
که ز شهر مار بوده ای
هفت دختر قشنگ
پادشاه شهر روز خواسته مرا
شیر مزد دخترش هزار سنگ پر بها
کیسه ام تهیست عاشقم
های ! اژدها
باز گو به من کجاست
مخزن دفینه های باستان
و درخت شعله خیز کیمیا ؟
باز تیرگیست
باز می روم
بازیاب گنج را
باز ... روشنی ؟ چه روشنی است ؟ آه
انتهای نقاب ... باز
ضربه های تیشه ی نگاه در فضا
باز مزرع طلایی وسیع جو
استران و اسب های بارکش
بازیار های خسته خم شده به هر طرف
زیر آفتاب در کشکش درو
باز سرزمین پادشاه شهر روز
من شکسته در کفم چراغ شک
می روم در آرزوی کیمیا هنوز
خیلی جالبه
چند وقت پیش داشتم توپرک محلمون قدم میزدم
دیدم دعوا شده چون دوست زیدی یکی
با یکی دیگه بوده واون پسره دعوا میکرد.
جالب ای قزیه این جابود که اون پسره کلی زیدی داشتوکلن ادم لجنی بود.
کلن ما ادما همه چیز برا خودمون میخوام وفکر میکنیم بقیه آدم نیستن.
حالا چیشد وچهتورشد اینو نوشتم نمیدونم .
پ ن:کلان خوبه قلب آدم ترمینال نباشه واز اول تا آخر بایکی باشه...